سلام امشب بابام یه متنی داد دستم که بخونم بعد هم گفت عوض بلاگ خوندن اینا رو بخون درس بخون و....

که نمیدونم کیکی(جکسن براون) اینو به پسرش داده بودو از این حرفا تقریبا ۱۰صفه ای هست من چنتا شو که خوشم اومده مینویسم
دلبندم
۱ روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش
۲فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن
۳ هیچوقت خودت را گول نزن
۳انگیزه ات در ازدواج عشق باشد
۴ صدای خنده ی پدر مادرت را ضبط کن
۵ خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن
۶در اازدواج هرکز تنها تصمیم نگیر زیبای های طزف مقابل را لیست کن وزیبای های ظاهری ذاتی وشکلی را در اخر قرار بده
۷ افکار محرمانه ات را مخفی نگهدار( تنها دلیلی که این متنو نوشتم همین جمله بود)
۸ از شخص مورد علاقه ات عکس داشته باش
۹مودب باش و سیگار نکش(در مورده قلیان حرفی نزده)
۱۰هیچ جشن تولدی را بدون کیک برگزار نکن
۱۱ با بقال سر محل مهربان باش (فک کنم این از همش مهمتره)
۱۲ به همسرت خیانت نکن
۱۳ به نویسنده مورده علاقه ات نامه بنویس 
دیگه متنش زیاده چند صفش(صفحه) مونده بزاز برم بخونم بعد هم برم مسواک بزنم بعد هم ببینیم دنیا دسته کییه
فکر کنم اخرش این جوری برم
تو تخت


از همهیه اینا مهمتر مسواکه


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت
0 AM  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت
10 PM  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت
5 PM  توسط حمید
|
در جو رد صلاحیت شده ها این می چسبه
صحنه اول: دیشب با زهرا که صحبت می کردم گفت "مامان چند بار بهت گفتم نمازت را بخون، روزه هات را بگیر، حجابت را درست کن..."
صحنه دوم: محمد امروز زنگ زد . گفت نامه مربوط به رد صلاحیتت را آوردن خونه. یه استناد همون دو بند 1 و 3 دوباره رد صلاحیت شدی.
صحنه سوم: علی که گوشش مثل ابن سینا چنان تیزه که از طرطوس صدای قوقولی قو قو ی خروس های قبرس را می شنید ، از طبقه بالا فریاد زد "ای ضد ولایت فقیه، راستش را بگو که چه کار کردی که رد صلاحیت شدی؟"
صحنه چهارم:صهبا که داشت کارتون می دید، انگار یک بحث جالب شنیده، زود از توی اتاق اومد بیرون و پرسید "مامان ، ضد ولایت فقیه یعنی چی"؟
صحنه پنجم: بابای بچه ها گفت"حلوای تن تنانی تا نچشی ندانی"
صحنه ششم: صهبا گفت "مامان من حلوا می خوام..."



راستی همیشه مسواک بزنید
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت
5 PM  توسط حمید
|
کارتون سفرهای گالیور رو یادتون مییاد ؟ شهر آدم کوچولو ها رو چی ؟ اسمش لیلیپوت بود . یادتونه چند تا لیلیپوتی بودن که با گالیور میگشتن ؟ یکی شون مدام میگفت : "من میدونستم ..." . اسم اون یادتونه چی بود ؟ من هر چی فکر میکنم یادم نمییاد
همیشه مسواک بزنید
(تریپ پند ارز
)جریانش بعدا میگم
وای خدا
اگه سرنوشت آدم رو با مداد مينوشتن
ميشد با يه پاککن پليکان گنده
پاکش کرد
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت
11 AM  توسط حمید
|
میخواستم به این انی(
یادداشت های یک دخترترشیده) نظر بدم این رو دیدم خیلی باهال بود البته با اجازه از نویسندش
قربون شما من برم فدات بشن فردا نگین چرا ما خاموش و شوریده(آنی)چشمک پرانی می کند وقتی در عرض یک روز آدم 40 تا نظر داشته باشه منم بودم..... مردم از بس مگس پروندم قربونتون برم شما را به امام حسین که این ماه ماه اونه شما رو به علی اصغر و هر کی که دوست دارین بیاین نظر بدین عیب نداره خالی هم باشه قبوله ولی مثل شوریده نوشته شده باشد ((نظرات شما52 نظر))نه این که بنویسد نظر بدهید البته ما چون تازه تاسیسم اینهمه منت می کشیم و الی از فردا باید وقت قبلی بگیرین اگه نیاین ایشالا تو پل صراط قدماتون لرزون بشه ایشالا تو محشر خدا خستتون کنه و ...... آنی جان می دونم سرت شلوغه ولی جون من شما هم لطفی بکن
WWW.DONYADONYASHEKAYAT.BLOGFA.COM
خوب اگه این دفعه خوب ننوشتم که محشره حتما دفعه ی بعد بهتره
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت
1 AM  توسط حمید
|