تبليغاتX
یادداشت های خیلی محرمانه (طنز) -

یادداشت های خیلی محرمانه (طنز)

شاید تماشای گذر عمر در جوی وبلاگ

سلام

الان اواین متن وبلاگ رو میخوام بنویسم  واقعا نمیدونم  چی میخام بنویسم ولی این متن رو صبح خوندم  فکر میکنم  جالب باشه

  كودكي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي كرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و كفش خريد و گفت: مواظب خودت باش كودك پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يكي از بنده هاي خدا هستم كودك گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

                                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 0:49  توسط حمید  |